|
بسم الله الرحمن الرحيم.
مدتهاست ذهنم درگير مشكلاتي ست كه در جامعه داريم.مشكلات قشر عظيم"زنان" .منظورم اصلا ايران عزيز نيست.منظورم حتي شرق هم نيست.منظورم همه ي دنياست.چه ، تازيانه اي كه در غرب بر پيكر نحيف زن نواخته ميشود شدتش اگر بيشتر از تازيانه هاي شرق نباشد ،كمتر نيست. و اين تنها به خاطر حظور دين در شرق است.بگذريم كه به خاطر ناداني هاي قشر مذهبي ما ، مدام آب به آسياب چوپانان گرگ سيرت ريخته مي شود. بگذريم...
شايد شروع خوبي نباشد اصلا شايد اين پُست به نظر خيلي ها پُست خوبي نباشد.اما به قول شاعر:
گاهي نمي شود به خدا حرف درد را با خود نگاه داشت و روز معاد زد
فكر مي كنم عامل اصلي خستگي هاي اخيرم ، استهلاكي باشد كه اين افكار چسبنده برايم به ارمغان آورده اند. تصميمم از مدتها پيش بر اين بود كه با غزلي از خودم در هيچ ، به اين قائله پايان بدهم.اما غزلم را مي گذارم مثل خيلي از غزل هاي ديگر خاك بخورد.نمي دانم چرا.اما بگذارم خاك بخورد انگار بهتر است!.شعري از "نزار قباني" را مي نويسم و سعي مي كنم اين درد را بگذارم "تا وقتي دگر"

نامه اي به مردي
1
آقاي ارجمندم!
اين كلام زني ابله است
آيا پيش از من
زني ابله برايت اينچنين نوشته است؟
نامم را؟رها كن
چه تفاوتي دارد:
رانيه .. يا زينب
يا هنه...يا هيفاء
سخيف ترين چيزي كه ما با خود داريم
همين نام هاست
سرورم!
2
آقايم!
بيم دارم كه بگويم چه چيزهايي با من است
بيم دارم ـ كاشكي مي توانستم ـ
آسمان را بسوزانم
زيرا،سرورم
مشرق زمين شما
نامه هاي آبي و رؤيا ها را
از گنجينه هاي زنان
مصادره مي كند
و عواطف زنان را ممنوع مي سازد
مشرق زمين شما
چون با زنان سخن مي گويد
كارد و ساطور برميگيرد
و بهار ها و خواهش ها
و گيسوان بافته ي سياه را
ذبح مي كند
سرورم!
مشرق زمين شما ،
تاج شرف والايش را
از جمجمه هاي زنان
مي سازد
3
سرورم!
از دستخط آشفته ام
بر من خرده مگير
زيرا،
اكنون كه مي نويسم،
جلاد در پشت در خانه ام ايستاده است
و از بيرون خانه
زوزه باد و عو عو سگان مي آيد
سرورم!
(عَنتَرة العَبْسي1)در پشت در است
... ... ... ...
اگر كلام مرا بشنود
مرا خواهد كشت
اگر از رنجم سخن بگويم
سرم را جدا خواهد كرد
آقاي ارجمندم!
مشرق زمين شما زن را خصمانه محاصره مي كند
سرور گرامي ام!
مشرق زمين شما
با مردان ، چونان پيامبران
بيعت مي كند
و زنان را در خاك
پنهان مي سازد
4
سرور گرامي ام،از نوشته هايم
در هم مشو
... ... ... ...
اگر مُهر سربين را از دلم
بر گرفتم
و از مقصوره هاي حرم قصر ها
گريختم
و اگر ، بر مرگم
عصيان كردم
و بر گورم
و بر ريشه هايم
و بر قربانگاه بزرگ
سرورم!
در هم مشو
اگر كه ادراك خويش را
دريافتم
... ... ... ...
5
سرورم ،
مرا ببخش
اگر كه به مملكت مردان
دست يازيدم
زيرا ، ادبيات بزرگ
ـ طبعاً ـ
ادبيات مردان است
و عشق ، همواره
سهم مردان بوده است ... ... ... ...
در سرزمين من،
آزادي زنان
خرافه اي بيش نيست
در آنجا(البته بايد گفت همه جا)
به جز آزادي مردان
آزادي اي
وجود ندارد
سرورم!
پروا مكن،هر چه مي خواهي
درباره من بگو
كه سطحي هستم و كودك و ديوانه و ابله...
من اما پروايي ندارم ،
زيرا هر زني كه از غم هايش بنويسد
در منطق مردان
ابله خوانده مي شود
مگر در آغاز نامه ام
نگفتم كه من زني ابله هستم؟!
1ـ از شاعران بزرگ عصر جاهلي عرب.
2ـ مي دانيد، از نگاه جنسيتي متنفرم .هميشه دلم مي خواست انسان باشيم.همه.دست كم اول انسان باشيم ، بعد مرد يا زن.اما چه ميشود كرد ، هر چه مي خواهي فراموش كني هر روز در مواجهه با زندگي سيلي اين واقعيت بر گوشت نواخته ميشود كه ...
3ـ هرگز دلم نمي خواست فضاي هيچ ، به سياست ، خشونت ، بغض و كينه و امثالهم آلوده شود. اما با اين پُست فضاي هيچ مسموم خواهد بود.چند روز ديگر اين پُست را حذف مي كنم.
4ـ همه ديدگاههاي اين شعر را درست نمي دانم.همچنین ، معتقدم مشكلات ما اساسي تر از اينهاست.اما فقط به خاطر درون مايه اين شعر نقلش كردم
5 ـ در پايان از همه انسانها به خاطر ذكر اين واقعات تند و تيز قلبا معذرت مي خواهم.
|